تبلیغات
لاپیس لازولی - از من فرار کن (قسمت اول)
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 28 اسفند 1394 :: نویسنده : بهروز شجاعیان
 تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر ...
 دم خود پرداز، در حال گرفتن پول. مزه ی ترش و شیرین پول رو زیر لبم حس میکنم. هر بار از خودپرداز پول میگیرم، احساس میکنم در حال انجام بزرگترین گناهان ممکن، با سرعت دویست مایل بر ساعت (کیلومتر نه!) به سمت جهنم در حرکتم. عجیبه که هممون روی یه صندلی میشینیم ولی انقدر افکار مختلفی راجع به صندلی هامون داریم. پایه ی صندلی من که قطعا شکسته. این رو بارها توی خوابم دیده بودم. روزایی که توی حیات عظیم خونه ای که با همین پول ها خریدم میدوم و به کثیف ترین افکار خودم، دعوتنامه میفرستم. اونجاس که لبخند تلخی میزنم و میگم قطعا تو این لحظه ی شیرین از هر انسانی، انسان تر شدم. 
 من دیگه به مواد مخدر هم احتیاجی ندارم. همین که زندگی جهنمی ای که پیش گرفتم رو به انتها ببرم، از همتون خمار تر خواهم بود. 
 تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر ...
 من فکر کنم عاشق این اسکناسا شدم. میگم خودم رو توی گاو صندوق خودپرداز زندانی کنم و با اسکناس ها، احساس نزدیکی بیشتری کنم. عجب زندگی ای میشه. درسته پولدارم ولی شاید این وسطا بانک هم زدم. هرچی باشه باید با آخرین توانم به سمت دره ی جهنم حرکت کنم. اون موقس که از آدم بودن خودم بهترین احساس هارو خواهم داشت. دستم رو بگیر و به زندگی جهنمی من وارد شو!
 تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر ...
 عمرا توی وحشیانه ترین خواب هایی هم که دیدی، صحنه هایی مثل زندگی من دیده باشی. من برده میگیرم و ازشون خواهش میکنم (کاملا دوستانه!) که با آخرین سرعت خودشون بدوند. بدوند و بدوند و من بخندم و بخندم. البته من زیر پاشون زغال نیمه ملتهب هم میندازم. اونا فریاد میکشن و من میخندم. درسته کلی پول دارم ولی خوردن غذای خوشمزه حال نمیده. باید آشغال بخورم. تو راه جهنم که غذای سالم نمیخورن. من فقط یه همراه خوب میخوام. دستم رو بگیر و بیا یه زندگی جهنمی راه بندازیم!
تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر ...
تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر ...
تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر ...
تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر ...

 حرفاش تموم شد. همینطور که دستام رو مثل یه دختر خوب روی مانتوم گرفتم، به این حقیقت فکر میکنم که منم به مواد مخدر احتیاجی ندارم. کافیه دستشو بگیرم و جهنمی ترین زندگی ممکن رو شروع کنم. یه روزی یه خونه با حیات بزرگ میخریم و برده دار میشیم. پانتومیم بازی میکنیم و جشن میگیریم و هر روز مثل هالووین لباس میپوشیم. معلومه که این زندگی درسته، چون از این غلط تر نمیشه. من عقلم رو از دست ندادم، فقط از خط قرمز ها عبور کردم. من از اون پیچ بزرگ رد شدم و چیزایی میبینم که شماها نمیبینین. 
 در همین لحظه، دخترک دست خودش را در دست آن فرد مجهول گذاشت و زندگی جهنمی خود را شروع کرد.




نوع مطلب :
برچسب ها : تردید، بدبینی، جهنم، خودپرداز، از من فرار کن، انسان، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1396 06:23 ق.ظ
What's up, this weekend is pleasant in favor of me, as this point in time i am reading this wonderful informative paragraph here at my residence.
شنبه 31 تیر 1396 11:59 ق.ظ
My relatives all the time say that I am killing my time here
at web, except I know I am getting knowledge all the time by
reading thes good articles or reviews.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 10:35 ب.ظ
Thanks very interesting blog!
یکشنبه 1 فروردین 1395 10:29 ب.ظ
تر تر تر تر تر تر تر تر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر