تبلیغات
لاپیس لازولی - از من فرار کن (قسمت دوم)
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 1 فروردین 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان
 من فقط یه فرشته ی سقوط کرده ام. تنها تر از هر موجود دیگه ای. هیچکسی تا امروز همراهم نبوده و کنار من ننشسته بود. تمام زندگیم، دست و پا میزدم تا یک نفر رو پیدا کنم که چشماش به اندازه ی کافی برای دیدن واقعیت باز باشه. احساس میکنم بالاخره اون فرد رو پیدا کردم. اسمت چیه؟
 دختر که کمی مضطرب بود، با صدای خیلی آهسته ای گفت : بلقیس. فرد مرموز، نگاهی با معنی به بلقیس می اندازد، و سپس به رانندگی ادامه میدهد. فرد مرموز، از بلقیس علت پذیرفتن دعوتش را جویا میشود. 
 حقیقتش یه لحظه شک کردم شاید حق با تو باشه. شاید همه ی این دوندگی های خستگی ناپذیر ما برای زدودن اونچه که باید باشه، هست و نه چیزی بیشتر از این. دیگه خسته شده بودم. حرفات مثل جادو بود. انقدر خوش آهنگ بود، مثل این بود که با پرنده ها حرف بزنی. و در عین حال انقدر حرفای گناه آلودی میزدی انگار خود مار هستی! حرفات، شکل امواج مغزی من رو از یه خط ثابت در آورد و یه نبض خیلی بزرگ به داخل این سکون انداخت. راستش خودم دقیق نمیدونم چرا جذبت شدم، ولی احساس میکنم کار درستی کردم. میتونم بپرسم قراره کجا به این رویا هامون، رنگ و بوی حقیقت بدیم؟
 فرد مرموز نگاهی ساحرانه می اندازد. 
 خودمم نمیدونم کجا قراره بریم! خاصیت زندگی در جهت جهنم هم همینه، مگه نه بلقیس؟ گفتم که. من تا امروز تنها بودم. 
 بلقیس اخم میکند. با تندی میگوید : "تو چطوری تا الآن تنها بودی؟ از ماشینی که سوارشی معلومه خیلی پولداری. نگاه هات هم پر جادو هستن. جوری رانندگی میکنی انگار به کل طبیعت و حیواناتش تسلط کامل داری. انگار میتونی هر چیزی رو اونطور که میخوای تغییر بدی، هر کسی رو که میخوای به بردگی بگیری، و قصری به هر عظمتی که میخوای بسازی! تو با چه رویی به من میگی تنها بودی؟!"
 فرد مرموز، لبخند میزند. بطری خالی را از داشبورد بر میدارد و به بیرون پرتاب میکند، و همراه با پرتاب بطری صدای فریاد ملتمسانه ای به گوش میرسد. 
-"صدای چی بود؟" دخترک با کنجکاوی میپرسد.
 فرد مرموز، میگوید: "حق با تو بود. من تا الآن تنها نبودم. اما الآن که این بطری رو انداختم بیرون تنها شدیم. حالا قبولم داری؟"
 بلقیس لبخندی میزند و اخلاقیات و هوش فرد مرموز را تحسین میکند و میپرسد : "راستی تو نمیخوای خودت رو معرفی کنی؟".
 




نوع مطلب :
برچسب ها : بلقیس، از من فرار کن، تمومش کن، فرار، جهنم، حموم آفتاب، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 31 فروردین 1396 12:17 ق.ظ
Pretty nice post. I simply stumbled upon your blog
and wished to say that I've truly loved browsing your blog posts.
After all I will be subscribing in your rss feed and I
am hoping you write once more very soon!
یکشنبه 4 مهر 1395 02:20 ب.ظ
سلام خسته نباشید سایت قشنگی دارید، اگه دوست داشتید به سایت ما هم سر بزنید
و اگه خواستید خوشحال میشیم با هم تبادل لینک داشته باشیم، سایت تفریحی فارس فان بیشتر از 20هزار بازدید کننده داره و میتونه به افزایش بازدید وبلاگتون هم کمک کنه
دوشنبه 2 فروردین 1395 09:29 ب.ظ
شیوا و روان ترین متن این وبلاگ تا الان بود
حتی از لذت زندگی فرودآیندگان هم بهتر بود
عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر