تبلیغات
لاپیس لازولی - فریبم ده ای بت انسان نما
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 3 فروردین 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان


چشمانم را به سختی باز میکنم. رطوبت از سر و کولم بالا میرود. احساس کثیف چرکینی با پوستم حل شده، طوری که باز کردن چشم هایم، چرک را کنار میزند. اما، ظاهرا روی پوستم، چیزی بیشتر از چرک قرار دارد. ریشه هایی را احساس میکنم که به دور من پیچیده اند و اجازه ی کوچکترین حرکتی به من نمیدهد. برده ی آن ریشه ها شده ام. احساس تشنگی شدید، توان فکر کردن را از من گرفته و قبول کرده ام که دیگر راه فراری ندارم. تا ابد اینجا میمانم و احتمالا توسط همین ریشه ها، بلعیده میشوم. روزنه ی نوری را خیلی دورتر از خودم میبینم. ظاهرا در کف چاهی بسیار عمیق قرار دارم. اما چطوری شد که اینجا افتادم؟ هرچه در یادگاری های خودم مرور میکنم، دلیل اینجا بودن خود را متوجه نمیشوم. ظاهرا باید زندگی خود را از جایی که یادم می آید، از سر بگیرم تا به ته آن، که ته چاه است برسم.

 با اولین درخواست خود از حافظه ام، رخساری زیبا در ذهنم تداعی میشود. رخسار کسی که گویی دوست چندین هزار ساله ی من است. اما نمیتوانم جزئیات آشناییمان را تداعی کنم. در عین نزدیکی، بسیار دور ایستاده. با چتر و پالتویی مشکی به من زل زده و سعی میکند لبخند نزند. دلم مجددا میلرزد. طره ی جانانه اش، رگ هایم را همچون رشته هایی به وجودش گره میزند. با همان یک نگاه، وابستگی عمیقی به او حس میکنم. در زیر هوای بارانی، به تندی روی برمیگرداند و شروع به فرار میکند. من، بدون اینکه دلیلش را بدانم، شروع به دویدن میکنم. هر دویمان، تقلا میکنیم با وجود چاله های آبی، سرعتمان را حفظ کنیم. دختر دائما به پشت سر نگاه می اندازد و ترس را در چهره اش به من نشان میدهد. اگر من با او ندوم، رگ های قلبم پاره میشوند. او مرا در همین لحظه ی زیبای دویدن و خیس شدن حل کرده و به کل، دیروز را به فراموشی هایم و فردا را به غفلت هایم تبدیل کرده. ناگهان به یک کلیسای بزرگ می رسد و رو به روی آن می ایستد و نظاره گر عظمت این بنا میشود. من هم می ایستم. از نزدیکی بیش از حد به او میترسم. اما غلیانی در داخل وجودم، میخواهد به آرامی به طرف او گام بردارم و به لب پرتگاه آن دلدار بروم. پایم به داخل چاله ی آبی میرود و او متوجه ی صدای آب میشود، نگاهی وحشت زده می اندازد و به داخل کلیسا میرود. من هم مجددا شروع به دویدن میکنم. به داخل کلیسا که میروم، با صحنه ای خلاف تصورات ذهنی ام رو به رو میشوم. درختی بسیار بزرگ، که بر هردویمان چتر زده میبینم. درخت تا حدی بلند و پهن بود که نقش سقف کلیسا را کمرنگ کرده بود. پای تنه ی قطور درخت، یک چاله ی بسیار تنگ و عمیق وجود داشت. دختر را دیدم که بالا سر چاله همچون عزادار، گریه میکند. با حالت دلسوزانه ای به نزدیکی تنه رفتم و کنار او نشستم. چند دقیقه سکوت کردم و محو تماشای گریه کردنش بودم. دوست داشتم دست دراز کنم و آن مروارید هایی که از چشمش خارج میشدند را بردارم، اما همان غلیان داخل دلم مانع این کار میشد. دختر با دست نحیف و نازک اندامش به انتهای چاه اشاره میکند و با صدایی که متعلق به این دنیا نیست، میگوید :" من، چیزی بسیار گران بها رو توی این چاه گم کردم.". پرسیدم :"یعنی از دستت افتاده و رفته ته این چاه؟". گفت:"نه. من اون رو به ریشه ی این درخت وصله زده بودم، اما درخت رشد کرده و انقدر عمیق شده که ریشه هاش احتمالا تا انتهای این چاه رو هم پیمودن.". با کنجکاوی پرسیدم:" میتونم بپرسم چیزی که مخفی میکردی، چیه؟". دخترک نگاهی معنا دار و کمی سرزنش گرانه می اندازد و با لحنی معلم گونه میگوید :" من آن را مخفی نمیکردم، بلکه امانتش میدادم.". با لحنی تمسخر آمیز گفتم :"به یه درخت؟". با حرکت سر، جواب مثبت میدهد و بار دیگر به چاه عمیق نگاهی عمیق تر می اندازد.

 آن دختر میدانست با من چه کرده، میتوانستم از اشارات حرکاتش، این موضوع را احساس کنم. اما چه کنم، نمیتوانستم خلاف این حقیقت کاری انجام دهم. میدانستم آن دختر از من چه میخواهد. با صدای فرازمینی اش، میپرسد :"میتونی بیاریش؟". سکوت میکنم. عشق او، آن بت انسان نمای سیاه پوش، مرا فریب داد. تلخی پذیرش درخواستش، در شیرینی نگاهش حل میشد. به طره ی جانانه اش نگاهی پر از ناتوانی انداخته، و مثل خودش، سر به نشانه ی جواب مثبت تکان میدهم. "حداقل بگو چی شکلیه؟". دختر جواب میدهد: "نمیتونم بگم چی شکلیه، بری پایین توی وجودت احساسش میکنی.". حال متوجه شدم، او چه چیزی را در ریشه ی این درخت عظیم داخل کلیسا جا گذاشته بود.





نوع مطلب :
برچسب ها : فریب، بت، چاه، درخت بزرگ، فریب ده ای بت انسان نما، بهروز شجاعیان، رخسار،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1396 07:51 ق.ظ
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you writing this article plus the rest
of the site is extremely good.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 05:22 ق.ظ
Heya i am for the primary time here. I came across this board and I to
find It really helpful & it helped me out a lot. I hope to provide something back and help others such as you helped me.
پنجشنبه 12 فروردین 1395 09:33 ب.ظ
برخلاف rn اصلا موافق نیستم اون فریب دهشتناکه و نباید به هیچ وجه فریب خورد و در چاه افتاد بازنده ها در چاهن ما ها برد میخوایم
چهارشنبه 4 فروردین 1395 08:50 ب.ظ
اگه اشتباه نکنم اسم پست عوض شد یه "م" بهش اضافه شد که به نظرم بهتر شد،چون اون فریب قشنگه حتی اگه به چاه ختم شده..
چنتا چیز به ذهنم اومد که توی ریشه ی درخت جا مونده بوده واسه همین هم گنگ موند برام.
چهارشنبه 4 فروردین 1395 01:33 ق.ظ
دوست داشتم جالب بود... میدونی... فریبش دردناک بود ..خیلی... چرا باید فریب میداد؟ چرا باید فریب میخورد؟... اصن چرا با این ک میدونست فریب میخوره قبول کرد؟... سوالای تکراری ..که هیچ جوابی براشون نیست...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر