تبلیغات
لاپیس لازولی - طعم نمکین مجد، در پس تحقیر
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 5 فروردین 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان

دوستی داشتم بسیار سر به زیر و مودب، و به شدت درونگرا، که راز های خود را با هرکسی نمیگفت. اما نمیدانم چه احساس نزدیکی ای به من غریب نما میداشت که راز دلش را به من میگفت. چند روز قبل، از موضوعی حرف زد که مرا شدیدا به فکر واداشت. او شاکی بود. دلی پر از درد و رنج داشت. نگاه های سنگین دیگران، بعد از فهمیدن موضوعی که دوست نداشت فاش شود، طوری روح او را آزرده بود که ماجرا را با بغض برایم تعریف میکرد. ناراحتی او، مثل طوفانی فکر مرا به هم ریخت. او به تازگی به خاطر مشکلی که در زندگی خود احساس میکرد، نزد روانشناس میرفت. با چنان خشم و جوششی، واکنش دیگران را به شنیدن این موضوع برایم شرح میداد، که من هم همچون او میخواستم دمار از روزگار آن افراد در بیاورم! برایم از دلسوزانه شدن تئاترگونه ی اطرافیانش، پس از شنیدن روانشناس لازم شدنش میگفت.

سر ناهار، که اکثر اعضای فامیل به جهت ترفیع رتبه ی اداری یکی از اعضای فامیلش گرد هم آمده بودند، تقریبا همه ی اعضای فامیل برایش شروع به تعریف داستان زندگی به شدت موفقشان میکنند و از نوع زندگی ای که به روانشناس احتیاج پیدا نمیکند، میگویند. از مهارت های زندگیشان، کلک های به روزشان، تربیت بی نقصشان، و از همه بیشتر، از اینکه اگر در کفش های این دوست بنده ی خدایمان بودند چه میکردند، تعریف میکنند. میگویند و میگویند و دوستم سکوت میکند و گوش نمیدهد. فقط فکر میکند. سرخورده میشود، و نتیجه میشود فردی پر از درد و دل، که فردی برای شنیدن آنها بخواهد. ادامه ی داستان هم میدانید. او مرا برای بیان راز دلش انتخاب میکند.

من برای دلداری دادن به او، حقیقت را گفتم و نه چیزی که او را صرفا دلخوش و خرسند از انتخاب من، برای بیان راز دلش کند. حقیقت، خوشنودی سرمست گونه ی آنان از نصیحت هاییست که واقعا کسب آنها مشقتی هم ندارد. آنها همچون کفشدوزک هایی ریزند که از خال خال های جذاب و رنگ سرخشان میگویند. از کسب صفاتی میگویند که کسب آنها هیچ زحمتی نداشته و ندارد. حال مینشینند و برایت از کنترل سختی های زندگی میگویند. کسی که هیچ سواد آکادمیکی ندارد، از استعداد بالای استفاده نکرده اش برای درس خواندن میگوید. کسی که فرزندی ندارد، در باب موضوع تربیت صحیح بچه تز میدهد، و کسی که دوتا کتاب نخوانده از اطلاعات نابی که در تمام زمینه ها دارد میگوید.

حال، مورد دوست من هم خارج از این حقیقت نبود. آن افراد، با نصیحت های تحقیر کننده ی خود، طعم نمکین مجد خیالی خود را برای لحظه ای میچشند. آنها هرگز با مشقت هایی که فرد مذکور رو به رو شده، درگیر نبوده اند اما وقتی خبر از زانو زدنش میشنوند، ناصحانی قهار میشنود. در حالی که کسی که خود را در تمام عمر خود با چالشی رو به رو نکرده و مجبور به زانو زدن نشده، هیچ تفاوتی با یک مرده ای که به کل از اذهان رفته ندارد. آری، این است دلیل آزار ضعفای ناصح. چشیدن طعمی نمکین زیر لب خود. طعمی پوچ و زودگذر و وهم گونه.






نوع مطلب :
برچسب ها : کفشدوزک، ضعیف، نصیحت، روانشناس، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 شهریور 1396 02:54 ق.ظ
I got this web site from my friend who told me about this web page and at the moment this time I am browsing this web page
and reading very informative articles or reviews here.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 08:18 ق.ظ
I think the admin of this website is really working hard in favor of his web page, as here every data is quality based stuff.
پنجشنبه 5 فروردین 1395 11:15 ب.ظ
"دلسوزانه شدن تآتر گونه ی اطرافیان"بدترین چیز تو شرایط غیرمعموله!
نه مثل همیشه اما متن خوبی بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر