تبلیغات
لاپیس لازولی - از من فرار کن (قسمت سوم)
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 7 فروردین 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان
 -"نامیلوس"
 -"بچه یونانی؟"
 -"نه. من فرزند یک لرد خیلی مشهورم، و اسمی برازنده و خاص خودم را دارم. اجزاء بدنم از گوشت عادی فراترند."
 بلقیس لبخند میزند. از آشنایی با فردی منحصر به فرد مثل نامیلوس شدیدا خرسند به نظر می آید. لبخندی میزند، شیشه ی ماشین را پایین میکشد، سر خود را بیرون میبرد و به بی حیا ترین شکل ممکن، صورتش را در اختیار باد قرار میدهد. نامیلوس هم پا روی پدال فشار میدهد و سرعتش را به قدری زیاد میکند، که بی درنگ به مقصدش میرسند. بلقیس با هیجان پیاده میشود تا خانه ی بی نهایت عظیمی که نامیلوس از آن برایش تعریف کرده بود را تماشا کند. فقط عظمت دیوار های خانه اش، باعث شدند بلقیس انگشت به دهان بماند. رو به نامیلوس میکند و با کنجکاوی و لحنی طلبکارانه میپرسد :"این همه پول از کجا آوردی؟". نامیلوس در حالی که سینه سپر کرده و به خانه اش مینگرد، پاسخ میدهد :"گفتم که. پدرم لرد خیلی مشهور و پولداری بوده. اصلا این بنا رو پدرم ساخته نه خودم.". بلقیس قانع نمیشود. از ترس اینکه نامیلوس ناراحت نشود، لحن خود را آرام میکند و میپرسد: "پس این همه برده که دائما دوان دوان اینجا کار میکنن رو از کجا آوردی؟". نامیلوس لبخندی تمسخر آمیز میزند و میگوید :"اگر بهت بگم، قبول نمیکنی.". 
 بلقیس سکوت میکند. نمیخواهد مثل دختر های هیجان زده و لوس، با اصرار و پافشاری، نامیلوس را قانع کند تا پاسخ سوالش را بدهد. ترجیح میدهد سکوت کند تا نامیلوس او را به داخل خانه ببرد. اما نامیلوس ایستاده و زیر پای خود را نگاه میکند. بلقیس میپرسد :" منتظر چیزی هستی؟". نامیلوس پاسخ میدهد :"نه. فقط یه چیزی هست از اول آشناییمون ذهنم رو مشغول کرده." بلقیس با کنجکاوی میپرسد "چی؟ بگو شاید بتونم این مشغولیت رو از بین ببرم.". 
-" دقیقا چه چیز توی داستان هایی که از زندگیم تعریف کردم برات هیجان انگیز بود؟".
-" خودم هم نمیدونم. انگار جوششی درونی به من گفت پذیرای دعوتت باشم. حتی اگه اون دعوت به قعر جهنم بره."
-" و هنوز از قبول کردن حرفام ناراحت نیستی؟"
-" نه. خیلی راحت و جادویی بوده. چرا باید ناراحت باشم؟"
-" چون هر چیزی که جادوییه، تاوان سنگین داره. من آخر عمرم باید تاوان های سنگین زیادی بپردازم. نمیشه خودت رو از رنج بالا رفتن از کوه، با لیز خوردن راحت کنی. اگر لیز بخوری، تاوان میدی."
 بلقیس، متوجه ی هیچ کدام از جملات نامیلوس نمیشد. ترجیح میداد هرچه سریع تر داخل خانه اش را ببیند. 
 نامیلوس به داخل خانه رفت و بلقیس، به دنبالش، وارد آن بنای عظیم شد.




نوع مطلب :
برچسب ها : رنج، جادو، از من فرار کن، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 26 شهریور 1396 09:12 ق.ظ
I like the valuable info you provide to your articles. I will bookmark your weblog and check once more here frequently.
I'm rather certain I will be informed lots of
new stuff right here! Good luck for the next!
جمعه 9 تیر 1396 09:37 ب.ظ
Hello there! Would you mind if I share your blog with my myspace
group? There's a lot of people that I think would
really appreciate your content. Please let me know.
Many thanks
سه شنبه 10 فروردین 1395 06:06 ب.ظ
راست میگن ایشون...منتظرم بقیشو بخونم :) like other posts...
یکشنبه 8 فروردین 1395 10:47 ب.ظ
یه نظر مهم دارم!
ادامش بده!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر