تبلیغات
لاپیس لازولی - قصاب بی احساس
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 13 فروردین 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان
 از بالای سر خودت، نگاهی پست مرتبه به خودت بیانداز و مسیری که با سرعت دویست مایل بر ساعت در آن حرکت میکنی و بعضا خیر سرت شتاب هم میگیری، نگاه کن. فکر خودت را در مسیری خطی رها کرده ای. واقعا فکر میکنی این مسیر خطیست؟ چرخه ایست برای خوردن ذهنت. تاریکی مثل مایعی لزج و بدبو، تمام تنت رو در خودش فرو میبرد، تنت را شبیه خودش میکند، از پوستت مثل پلکانی بالا میرود و سپس به گردنت میرسد. سرت را، نه از روی شجاعت، بلکه از روی التماس بدبختانه و متضرعانه ات برای ادامه ی هدر دادن اکسیژن، بالا میگیری. در پست ترین حالات سرت را بالا بگیر. این را برایت نوشته اند و تو هم عمل میکنی. راه خودت را میروی، سرت را بالا میگیری، هوا را با بوی تعفن آمیزت، معطر میکنی. به راستی چه تفاوتی با مایع سفیدی که از دمل خارج میشود داری؟ فقط سرت از کثافت بیرون است و نفس میکشی. برایم خیلی عجیب است، چطور خودت متوجه ی این موضوع نمیشوی؟ واقعا چطور توان درک کثافتی که در آن دست و پا میزنی را نداری؟ به راستی تو عین نجاستی. بچرخ در مسیری که در آن با سرعت دویست مایل بر ساعت حرکت میکنی. تو غیر قابل بخششی. اگر روزی بخشیده شوی، خود را برای امید بستن به مفاهیم قرین عدالت، نخواهم بخشید. از کودکی به جهت دیدن کسانی مثل تو، به شغل قصاب علاقه مند شده بودم. بدون کوچک ترین احساسی، در اوج تنهایی ام، در حالی که دندان هایم را به هم میفشارم، خون جهنده ات را از تنت خارج میکنم. خونت مثل فواره ای از محل بریدگی بیرون میپاشد و صورت مرا پر خون میکند، و من آواز لذت بخش خود را میخوانم :" مسیر زندگی من یک دروغ است، یک قصاب، که هیچ حسی نداره "
 با تو نمیشه منطقی حرف زد. مثل بختک روی بیداری هایم هم رخنه کردی. من فقط یک فرشته ی سقوط کرده ام. تو چی؟ از کی تاحالا دست و پا در آوردی؟ با تو نمیشه منطقی صحبت کرد. باید قصاب بشم، و مثل قصابان و جلادان دیروز، کورت کنم. تا دیروز برای دیدن، کمک لازم داشتی، حال چطور مثل بختک روی زندگی ام رخنه کردی؟ چرا دست از سر من بر نمیداری؟ مرا به زیر کثافت مایع برده ای و هر چه به سطح آب شنا میکنم، به نور هم نمیرسم. تاریک تاریک، در عمق این لجن. شنیده ام، اگر در توانم باشد، مثل نیلوفر آبی به روی سطح آب خواهم آمد، و زیبایی من در اوج کثافت این مرداب، چشم خورشید را به من جذب میکند. نکند اینها همگی دروغ های ساختگی خودت باشند؟ از دست و پا زدن من در کثافت لذت میبری؟ دستم را رها کن و بگذار بر خلاف مسیرت شنا کنم. 
"تو بزرگترین خطای منی. من بزرگترین خطای تو ام. اما هر دو درستیم."




نوع مطلب :
برچسب ها : سان، بث، هر، حمام آفتاب، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


جمعه 13 فروردین 1395 05:38 ب.ظ
دلسرد کننده بود ,هدایت نسل نو!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر