تبلیغات
لاپیس لازولی - زمین، زمان، زنان، زوال
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 22 فروردین 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان
 سنگربان کلاهش را با حسرتی سنگین روی میز میگذارد و پستش را برای همیشه به شیاطین درون خود میسپارد. سر به زیر برف میبرد و حتی لحظه ای در کار خود درنگ نمیکند. همواره در پس همه چیز، از زوال و نابودی مطلق همه ی دست یافته ها جلوگیری کرده بود، اما امروز، برای همیشه، کنار میکشد. پول و ثروت عجیبی دستش را نمیگرفت، حتی نامش کمتر از خط مقدم میدرخشید، اما هرچه باشد، در دل خودش خوشنود است. او امروز اینجا، به آرامی و با طمأنینه ای که از این همه سال سنگربانی آموخته، کلاه خود را از سر در می آورد و زمین میگذارد. زمین جای عجیبیست. خواستگاه و خوابگاه ازلی و ابدی آن کلاه است. زمان از زمین هم عجیب تر است، که در درنگی کوتاه، زندگی خوابگونه ی افراد را با قلم خوش خط و خالش، به تصویر روزگار نقش میبندد. اما برای سنگربان، زمان توپ است که همه ی هستی اش را به توپ بسته و تکه پاره میکند. او در لحظه ای ضربه شکل، تمام نفس هایش، کمک هایش، دوست هایش، حسرت ها و حسادت هایش را به یاد می آورد، و این بار با بازدمی بی سابقه در طول عمرش، به بیهودگی تمامی آنها اعتراف میکند. 
 زمین عجیب است، زمان بی رحم است، اما زنان ترسناکند. سنگربان، تمام تبلور احساسات جوانی اش را مدیون آنان است. اینبار از لحظه ای طولانی تر از یک ضربه، کمد خاطراتش را باز میکند و به کسی که احساساتش را قرض گرفته بود فکر میکند. از دید سنگربان، زنان امانت دار نیستند. احساساتش را هرگز پس نداد، و او قلب شکسته ی خود را در هیچ زمانی از زنان پس نگرفت تا در دل زمین دفن کند. مینشیند و به دور میز افکار خود میگردد و به دنبال جای نشستن میگردد، اما تمامی صندلی هایش اشغال شده اند. دیگر حتی در فکر خودش هم جایی برای دیگران ندارد، چه رسد در دل دیگران. او مانع زوال دیگران شد، و حال زمین و زمان و زنان دست به دست هم او را به زوال پیش میبرند، و هیچ یک از آنانی که دم و بازدم فعلی خود را مدیون سنگربان هستند، مانع زوال او نمیشوند. اما با این وجود، سنگربان با برداشتن کلاه از سر خود، احساس میکند به خانه برگشته. حال میتواند قدرت های بی مرز خود را در صدای فکرش بشنود. دیگر سقفی بالاسر افرادی که صندلی های فکرش را پر کرده اند وجود ندارد، چون کلاه سنگربانی را از سر برداشته. 




نوع مطلب :
برچسب ها : زمین، زمان، زنان، زوال، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 07:06 ب.ظ
Incredible points. Sound arguments. Keep up the great spirit.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 02:15 ق.ظ
I every time spent my half an hour to read this weblog's articles daily along with a mug of coffee.
سه شنبه 24 فروردین 1395 09:23 ب.ظ
خیلی زیبا نوشته شده است.
سه شنبه 24 فروردین 1395 03:50 ب.ظ
در دل خودش خوشنود است
اما این خوشنودی از چیست
ایا از زنان که تمام تبلور احساسات جوانیش را مدیون انان است یا از زمین گذاشتن کلاه(او امروز اینجا، به آرامی و با طمأنینه ای که از این همه سال سنگربانی آموخته، کلاه خود را از سر در می آورد و زمین میگذارد)و ترک کردن پست؟؟؟؟

طبق نگارش متن که از دومی خوشنوده

#مغلطه
دوشنبه 23 فروردین 1395 02:38 ق.ظ
" اما هرچه باشد،در دل خودش خوشنود است." و "تمام تبلور احساسات جوانی اش را مدیون آنان است." فکر می کنم این دو تا برای سنگربان از همه چیز مهم تر باشه.
یکشنبه 22 فروردین 1395 11:27 ب.ظ
Keine ahnoung
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر