تبلیغات
لاپیس لازولی - پتک زندگانی من
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان

            درست در لحظه ای که در خود اندیشه ی رهایی از همه ی عذاب های ازلی را خلق کردم، پتکی بر سرم فرود آمد. چنان محکم که از آن روز تا همین لحظه، دیگر چنین اندیشه ای به ذهنم خطور نکرده. از خود پتک چیزی در خاطرم نیست. سایه ی طنین اندازش، که در میان مشتی پرتوی امید، به سر من هجوم آورد، آخرین صحنه ایست که از سرمستی خود به یاد دارم. از آن روز، دیگر چنین سرمست نگشته ام. با خود مینشینم و بارها صحنه ی تنبیه بزرگمنشانه اش را مرور میکنم. شبها به یاد پتک، مست میشوم و میرقصم. با نشاطی میرقصم که فردایش، با خود میپندارم دیروزی وجود نداشته و تقویم من چنگالوار، از روی روزها میپرد. این من هستم که از روی روز ها میپرم و شبها، به امید بازگشت سرور قبل از پتک، پایکوبی میکنم. در تعفن افکار خود غوطه ور میشوم. بارها میپرسم آیا سرنوشت من نوشیدن شادی با قطره چکان و همنشینی با سیل غم است، یا خود چنین تصمیمی گرفته ام؟ زمانی که حقیقت کثیفش را در اوج فرح بازیافتم، سرم را همچون کبک در برف فرو خواهم کرد.

            هرگز بعد از پتک زدنش، ندیدمش، اما آخرین ملاقاتمان قبل از تنبیهش را با جزئیات تمام در خاطر دارم. با هم صحبت میکردیم. راجع به مستقل بودن و عدم نیاز ما به چیزی یا کسی. روی چمن های رو به روی خانه اش، که پدرش به تازگی با ماشین چمن زن قدیمی اش اصلاح کرده بود، دراز کشیده بودیم. از احساساتم میگفتم و از راهکارهای سرکوب احساسات میگفت. حرفهای زیادی زدم اما کافی نبود. ساعت های زیادی دراز کشیده بودیم و حتی تمام شب، به ستاره های آسمان خیره شده بودیم. دوست داشتم تا امروز هم در آن لحظه غرق شوم. هنوزم آرزو میکنم برای تمام زندگی ام، با او، در چمن ها غرق شویم و دنیا را به دست فراموشی بسپریم. اما او در ته دلش، مبارزه طلب بود. از سکون و هر آنچه که بودم و هستم، خسته بود. برایش به شمایل مردابی بودم که هرچه اطرافش را با دست های خالی میکَند، جریان نمیگرفت. سکوت کرده بود. احساس میکردم میخواست در زندگی اش چیزی شود که نیست. آخرین جمله اش را دائما با خود تکرار میکنم. "زندگی نیز بگذرد". احساس کوچکی میکرد. مجد و پذیرش خودش را در دستیابی به پیروزی در مبارزه هایش میدید، اما شکست خورده بود. در خودش چیزی نمیدید و همچون دیوانه ها، حرفهایی میزد که فقط من از شنیدنش، نمیخندیدم.

            حال اینجا نشسته ام. کنارش. چند متر از هم فاصله داریم، اما حجمی از غبار بینمان قرار دارد. نمیدانم الآن به چه فکر میکند. احتمالا در گرد و غبار بینمان حل شده. شاید هم اصلا اینجا نیست، و الآن با پرنده ها پرواز میکند. اسم مرا که هیچ، اسم خودش را هم شاید به یاد نیاورد. علاوه بر چند متر فاصله و گرد و خاک زیاد، سکوتی دیرهضم بینمان را پر کرده. فقط نگاهش میکنم و هنوز از شخصیتش چیزهای جدیدی می آموزم. اما با این وجود، آخرین تصویری که از او در ذهن من به طور کلی نقش بسته، صحنه ایست که بالای سرم بود و تنبیهم کرد. حرفهایم را قورت میدهم و او هم احتمالا گرد و خاک. الآن تمام خاطراتی که با او دارم، معنی خودش را از دست داده. از روزی که ندیدمش، خیلی چیزهای اطرافم، معنی خودشان را از دست داده اند. تعجبی نمیکنم اگر برای او هم خیلی چیزها معنی نداشته باشند. اما دلیل کشیده شدن شیره ی نشاطم، این است که روزی همه چیز داشتم و حال به این حقیقت پی برده ام. تمام این چیزهای تزویری، تماما برای غرق من و او در زمان بودند. کاش هرگز از روی چمن ها بلند نمیشدیم. کاش تا الآن، روی آن چمن ها دراز میکشیدیم و با هم از فرط تشنگی، با خاک زیر چمن یکی میشدیم. حال دیگر آن چمن ها هم بلند شده اند، و کوتاهی آنها هم هیچ معنی ای نخواهد داشت. چون او دیگر رفته. حال دیگر گریه نمیکنم. تمام اشک های من خرج گریه ی کودکانه پس از تنبیهم شده اند. حال پایکوبی میکنم و فقط آهنگ هایی میخوانم که به ستاره ها و چمن مربوطند. میخواهم گریه کنم اما افسوس که تمام اشک های من، تمام شده اند.

            در دفترچه ی خاطراتش، از تمام تلاش های نافرجامی که در زندگی اش داشته، تا تمام کم لطفی هایی که نزدیکانش در قبالش کرده اند، نوشته شده است. نوشته بود که نمیتواند این حقیقت را که ژن هایش، مانع پروازش میشوند را بپذیرد. از جمله های انگیزشی تمسخرآمیز مثل "افراد شکست خورده فقط از شرایط مینالند و افراد موفق، شرایط مطلوب را خلق میکنند" ابراز نفرت و انزجار کرده. نوشته همان افراد موفق اگر در کفش هایش بودند، مثل "سگ" زجه میزدند. از ویالونی که برای روز تولدش هدیه گرفته بودم هم نوشته بود. برای من، چندین و چندبار از عشق روزافزونش به نواختن ویالون گفته بود. اما هرگز نتوانست با استحکام پا در این عرصه بگذارد. صدای نواختن ویالون، قلب مرا میشکاند. دوست داشتم آهنگی راجع به ستاره ها بنوازد، اما افسوس که امشب دیر است. تمام اشک هایم، در شبهایی که او اشک میریخت، خرج شده اند. مانند دیوانه ها، به صدای جیغ نواختنش میخندیدیم. از آرزوی اینکه روزی در ارکستری بزرگ بنوازد هم نوشته بود. با اینکه سن بیست و دو سالگی، برای شروع آموختن یک ساز کمی دیر به نظر میرسد، او انگیزه ی مستحکم و شکست ناپذیری از خود به نمایش گذاشته بود. گمان میکنم آن شب، که در چمن ها دراز کشیده بودیم، از این آرزویش هم صرف نظر کرده بود. متوجه ی این حقیقت شده بود که او هرگز در ارکستری، ویالون و یا هرچیز دیگری را نخواهد نواخت. او برای اینکار متولد نشده بود. هرچه باشد، نواختن سازی به طور حرفه ای، به تمرین مستمر از سنین پایین نیاز دارد. پدرش، اصلا علاقه ای به ویالون نداشت. به همین خاطر از من کمی تنفر هم پیدا کرده بود. من روز تولدش را موقعیت مناسبی برای رساندنش به آرزویش میدانستم. اما پدرش، با من هم عقیده نبود. ترجیح میداد دخترش، به جای تلف کردن زمان خودش با "هنر های به درد نخور"، تحصیل در پزشکی را ادامه دهد. همان شغل خانوادگی ای که باید تحت هر شرایطی، همه ی اعضای خانواده دچار آن شوند.

کمترین علاقه ای به پزشکی نداشت. حتی از اینکه "خانوم دکتر" صدایش کنند، قند در دلش آب نمیشد. او به خودش دروغ نمیگفت، همانطور که من به عشق دروغ نمیگفتم. اما شرایط زندگی اش، صداقتش را سرکوب کردند. حال دیگر، سکوت کرده. انفجار های اسبق داخلش، خفته اند و صدایش به گوشم نمیرسند. امشب، شب بی پایانیست. بازهم مثل آخرین باری که دیدمش، به ستاره ها خیره شده ایم. کنارش دراز کشیده ام. اما این بار، او چندین متر، زیر خاک، خفته است. زیبایی خفته اش، با ستاره های بالای سرمان آب میشوند. دیگر آسمان شب هم مثل گذشته، زیبا نیست. هنوز در ذهن خود، در آن شب که در چمن ها خفته بودیم، تمام شده ام. به نظرم تمام روز های بعد از آن پتک، دروغی بیش نیستند. من تا روزی که خاکستری و پیر شوم، اینجا کنارش خواهم ماند. میخواهم بلند شوم و بین ستاره ها بدوم. گاهی اوقات باورش سخت است که او، اسم مرا به خاطر داشته باشد، و این حقیقت، دل مرا میشکند. به دنبال زمان را افتاده ام و متضرعانه، طلب برگشت میکنم. اما امشب هم، پایکوبی میکنم. فکر میکردم مردی تنها خواهم مرد. اما حال، با معشوقه ی خود، اینجا دراز کشیده ام. من دیگر تنها نیستم.

آن شب، من در چمن ها به خوابی عمیق فرو میروم، و او به خوابی عمیق تر. آنشب خوشحال ترین شب زندگانی ام بود، هرگز با او تا این حد احساس نزدیکی نکرده بودم، هرگز با او، در وسط چمن ها نخوابیده بودم. چنان سرمست بودم که حتی نمیخواستم به خانه برگردم. وقتی وسط چمن ها، از خواب بیدار میشوم، تعداد زیادی افراد ناشناخته، با عجله در حال رفت و آمد هستند. با دلشوره به درون خانه میروم و بتی زیبا و مشکی پوش را بالای سر خود میبینم. او خود را حلق آویز کرد. چیز زیادی در خاطرم نیست. فقط سایه و بوی تند عطر طنین اندازش در خاطرم هست. سیاهی اش، در بین پرتوان نور، مثل پتکی بر سر من فرود آمد. آن پتک، چنان سرمستی مرا از من گرفت، که احساس میکنم دیگر هرگز موفق به خلق چنین شعفی در خود نخواهم شد.

ای غروب سیاه، باز هم به دنبال زمان می روم.

گمان میکردم در شبی بی پایان، در اوج تنهایی بمیرم. اما امشب، در کنار تو، به خوابی ابدی فرو خواهم رفت.


-بهروز شجاعیان





نوع مطلب :
برچسب ها : پتک زندگانی من، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 30 فروردین 1396 03:50 ب.ظ
What's Taking place i am new to this, I stumbled upon this I've
discovered It positively helpful and it has aided me out loads.

I'm hoping to give a contribution & aid different customers
like its aided me. Great job.
شنبه 1 خرداد 1395 11:16 ب.ظ
زندگی نیز بگذرد اما کاش در نهایت اونی بشیم و باشیم که واقعا دوست داریم و در خودمون میببنیم وگرنه در آخر یه پتک بزرگ میخوره به سر خودمون!بعضی جاهای متنو نتونستم بهم ارتباط بدم اما فکر کنم برداشت کلی که داشتم درست باشه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر