تبلیغات
لاپیس لازولی - در سودای سوداد
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 3 خرداد 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان


بعضی مواقع آرزو می کنم صدای سوتی به گوشم برسد، و تمام حقایق نابی را که با کم لطفی هرچه تمام تر، در طوفان کهنسالی به دست فراموشی سپرده ام، مجددا به یادم آورد. روزهایی که، برای همیشه به پایان رسیده اند و هرگز مشابهش خلق نخواهد شد. حتی اگر به تعداد نامتناهی جهان موازی کنار هم بچینیم و الگوریتم های هوشمندانه ای روی آزمون و خطایی غیرهوشمندانه پیاده کنیم، مثل من و زمان من و دوستان من و خلاصه، دوران من، خلق نخواهد شد. قطب های خاطراتم، به میدان افکارم جهت می بخشند و در منِ پیر، احساس پیرتری می آفریند. یادم می آید. به یاد می آورم جوانی ام را.

 در اوج شلوغی و هیاهوی رفت و آمد و تلاش های من برای ساختن شرایطی که حال درونش مشغول هدر دادن اکسیژن هستم، چه اشک هایی که نریخته ام. نه به منظور تزریق ماده ای آرامش بخش به خودم، بلکه برای ابراز احساساتم به خاطرات آنهایی که از من بهترند. چهار سال را مشغول دوری از محیط های دوستی و غرق شدن در تراشیدن پله های ترقی ام بودم، اما چهل سال است که به دنبال محیط جوانی و دوستان نداشته ام میگردم. چهار سال، برای آینده ام دروغ می گویم، و چهل سال است که در دل خود حقیقت را می گویم. حقیقت این است که آن روز ها، آخرین بار بودند. آخرین دفعاتی بودند که با آسودگی و سربزرگی ای احمقانه، دور هم بودیم. بعد از آن چهار سال، کار من برگشتن به خانه، در آغوش گرفتن فرزندانم و خجالت از مست کردن های جوانیست. دیگر حتی منظور خودم را از کلمه ی »دوست« نمی دانم. باید بت تراشیده شده و خوش اندامی برای خانواده و جامعه ام باشم، و نه یک موجود زنده ی پرنقص و متحرک برای خودم. همه چیز از آنجایی شروع می شود که در خود دنبال فردای بهتر می گشتم و امروز را فراموش کردم. نگران هوای طوفانی بودم و ترجیح می دادم زیر سقفی امن بمانم. هرگز خود را به دست باد و طوفان هیجان انگیز زندگانی نسپردم. و در آخر، روزی که خورشید طلوع کرد، باید برای فرزندان و همسرم، زیر سقف می ماندم. کارمند می شدم و منتظر حقوق بازنشستگی می ماندم. اینجاست که قلبم از سینه کنده می شود.

 مکالمات غیرهوشمندانه ی ما، منجر به تعویض نکردن یک تصمیم احمقانه، برای چهل سال زندگی است. روز و شب آرزوی من، به پایان رسیدن آن چهار سال بود، و کار من در چهل سال بعدی، خوردن حسرت همان چهار سال است. دیگر در صندلی پشت ماشین و اتوبوس نمی خوابم، دیگر بحث های احمقانه و کل کل سر فوتبال را فراموش کرده ام، دیگر هدف خودم از حسادت ها و چشم و هم چشمی ها را متوجه نمی شوم، در ذهن خود بارها و بارها تکرار می کنم که »بعد از اون چهار سال، انگار مردی.«

 چقدر دوست دارم دوباره، با دوستانم، دور میز سلف بنشینیم و در حین خوردن بدمزه ترین غذای ممکن، بخندیم. طوری بخندیم که ناظر بیرونی با خود گوید: »چه غذای شاهانه ای.« در تمام روز های زندگی ام، تلاش کردن را بارها یاد گرفته ام، اما هرگز لذت بردن را نیاموختم. نمی دانم، آیا کسی باید به من می گفت؟ اگر الان، به عنوان یک مرد سالخورده به جوانی چنین حرف هایی بزنم، درس می گیرد؟ نه. احتمالا همان نگاهی را به من دارد، که خودم به سالخورده ها داشتم. ظاهرا این یک چرخه است. شاید عمیق تر. انگار این از ویژگی ها و خواص ذات و مختص بشر است. این که این خصیصه در پیروزی گونه ی ما در مقابل انتخاب طبیعی، ما را یاری کرده یا خیر، فراتر از حد سواد و درک من است، اما چیزی که قطعیست این است که چنین احساسی، به احتمال خیلی زیاد در چنین سنی در آدمی خلق می شود و او را از درون می خورد. و در آخر که فقط پوست و استخوان و یک قلب شکسته برایش ماند، با خود می گوید :» بعد از این چهار سال، انگار مردی.«

 این موجود، که نمی دانم اسمش چیست، در همه ی ما وجود دارد. »حسرت«؟ یا شاید »حماقت«؟ نه، اسمش باید عمیق تر از این حرف ها باشد. چرا تا به امروز برایش اسمی نگذاشته اند؟ آدمی، بر هر آنچه که با آن روبه رو شده، اسمی نهاده. شاید، شاید، ما انسان ها تا به امروز، جسارت و شهامت رو در رو شدن با این موجود ترسناک و بد شکل و بغضناک را نداشته ایم. شاید به راستی آن موجود را آن طور که باید، نشناخته ایم و نیاز است کمی بر خود مسلط شویم و با او صحبت کنیم. شاید این غم و اندوهی که امروز به آن گرفتار شده ام، اسم داشته باشد، اما وصف آن غم باید به قدری کلی باشد تا فردی مثل من پذیرای این اسم باشد.

 »سوداد«، واژه ای عمیق است با باری نوستالژیک و دلتنگی شدید برای فردی که دیگر برنخواهد گشت. شاید آن فرد، برای من سالخورده، جوانی خودم باشد. دوستان و عطر درختان دانشگاهی که در آن تحصیل میکردم، باشد. در عمیق ترین نقاط وجودم، برایم روشن است که آن دوران به طور کامل به پایان رسیده. من هم روزی بیدار شدم، نقشی بر عهده گرفتم، لحظاتی شیرین در کنار خانواده ام خلق کردم، دوستی برای دوستانم بودم، خندیدم، گریه کردم. و حال اینجا، خود را گرفتار »سوداد« می بینم و منتظر بازگشت به دوران خفتگی هستم. همین.

 آینده ام را به سان بادبادکی در دستان باد سپردم و به هر جهتی که لازم بود، حرکت دادم، و حال دیگر بادی وجود ندارد. بادبادک من، هرگز به پروازی مجدد در نخواهد آمد. فیلم های قدیمی، رنگی ترند و سنگ های قبر، زنده تر. گذشته ی من، اصیل تر از امروزم است. چون امروزم، وابسته به آن است. وابسته به چیزی که دیگر وجود نخواهد داشت. طوری محو شده که خودم هم به این که روزی وجود داشته، شک می کنم. اصالت از بین رفت.

 

-بهروز شجاعیان







نوع مطلب :
برچسب ها : در سودای سوداد، پونز، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:38 ق.ظ
I love what you guys tend to be up too. This kind
of clever work and coverage! Keep up the awesome works guys I've
you guys to our blogroll.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر