تبلیغات
لاپیس لازولی - 대장금
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 9 خرداد 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان
اشتباه بزرگی کرد. پشتش را به من کرد و صورتش را در سایه ها پنهان کرد. به نشانه ی تمسخر لبخندی زدم، ولی ندید. میدانستم خجالت میکشد، اما احساس مادرانه ام، به من اجازه ی عصبانی شدن از رفتار کودکانه اش را نمیدهد. بگذار قهر کند.
-"با من قهری؟"
به نشانه ی بی توجهی، نفسش را حبس میکند و سخنی بر زبان نمی آورد. طلسم عجیبیست، اما حیله ای در کار نیست. به راستی تمام وجودم به من دستور سکوت میدهند، با اینکه پاسخ این رفتار جز تندی، چیز دیگری نیست. 
-"پس بیا یه بازی کنیم، اگه من بردم، باید باهام آشتی کنی."
خب راستش ایده ی خوبی به ذهنم نرسید. اما از ایجاد فضای سکوت بهتر است. چکشی برداشتم و صاف به دیوار شیشه ای سکوت شلیک کردم. به جز این کار، سخن سنجیده تری به ذهنم نرسید. 
با آهستگی و طمأنینه وجه خودش را در مقابل وجه من قرار میدهد و میگوید: "اگه من بردم چی؟"
-"آشتی نکن."
از آنجایی که واضح بود برد و باخت این بازی اصلا تاثیری بر جنگ و صلح ما نخواهد داشت، پذیرفتم که چنین کنم. پس سرگرم شدیم. میخندیدیم و بازی میکردیم. خوشحال بودم که دیگر با من مشکلی ندارد و در ته دل خود بغض و کینه ای از من به جای نگذاشته. پس از چند ساعت بازی، برنده مشخص شد. او مرا شکست داد. منتظر واکنشش بودم، میدانستم که موضوع را فراموش کرده و موفق شده بودم با یک بازی، دل او را به دست آورم. اما...
اشتباه بزرگی کرد. پشتش را به من کرد و صورتش را در سایه ها پنهان کرد. به نشانه ی تمسخر لبخندی زدم، ولی ندید. میدانستم خجالت میکشد، اما احساس مادرانه ام، به من اجازه ی عصبانی شدن از رفتار کودکانه اش را نمیدهد. بگذار قهر کند.
-"با من قهری؟"
به نشانه ی بی توجهی، نفسش را حبس میکند و سخنی بر زبان نمی آورد. طلسم عجیبیست، اما حیله ای در کار نیست. به راستی تمام وجودم به من دستور سکوت میدهند، با اینکه پاسخ این رفتار جز تندی، چیز دیگری نیست. 
-"پس بیا یه بازی کنیم، اگه من بردم، باید باهام آشتی کنی."
خب راستش ایده ی خوبی به ذهنم نرسید. اما از ایجاد فضای سکوت بهتر است. چکشی برداشتم و صاف به دیوار شیشه ای سکوت شلیک کردم. به جز این کار، سخن سنجیده تری به ذهنم نرسید. 
با آهستگی و طمأنینه وجه خودش را در مقابل وجه من قرار میدهد و میگوید: "اگه من بردم چی؟"
-"آشتی نکن."
از آنجایی که واضح بود برد و باخت این بازی اصلا تاثیری بر جنگ و صلح ما نخواهد داشت، پذیرفتم که چنین کنم. پس سرگرم شدیم. میخندیدیم و بازی میکردیم. خوشحال بودم که دیگر با من مشکلی ندارد و در ته دل خود بغض و کینه ای از من به جای نگذاشته. پس از چند ساعت بازی، برنده مشخص شد. او مرا شکست داد. منتظر واکنشش بودم، میدانستم که موضوع را فراموش کرده و موفق شده بودم با یک بازی، دل او را به دست آورم. اما...
اشتباه بزرگی کرد. پشتش را به من کرد و صورتش را در سایه ها پنهان کرد. به نشانه ی تمسخر لبخندی زدم، ولی ندید. میدانستم خجالت میکشد، اما احساس مادرانه ام، به من اجازه ی عصبانی شدن از رفتار کودکانه اش را نمیدهد. بگذار قهر کند.
-"با من قهری؟"
به نشانه ی بی توجهی، نفسش را حبس میکند و سخنی بر زبان نمی آورد. طلسم عجیبیست، اما حیله ای در کار نیست. به راستی تمام وجودم به من دستور سکوت میدهند، با اینکه پاسخ این رفتار جز تندی، چیز دیگری نیست. 
-"پس بیا یه بازی کنیم، اگه من بردم، باید باهام آشتی کنی."
خب راستش ایده ی خوبی به ذهنم نرسید. اما از ایجاد فضای سکوت بهتر است. چکشی برداشتم و صاف به دیوار شیشه ای سکوت شلیک کردم. به جز این کار، سخن سنجیده تری به ذهنم نرسید. 
با آهستگی و طمأنینه وجه خودش را در مقابل وجه من قرار میدهد و میگوید: "اگه من بردم چی؟"
-"آشتی نکن."
از آنجایی که واضح بود برد و باخت این بازی اصلا تاثیری بر جنگ و صلح ما نخواهد داشت، پذیرفتم که چنین کنم. پس سرگرم شدیم. میخندیدیم و بازی میکردیم. خوشحال بودم که دیگر با من مشکلی ندارد و در ته دل خود بغض و کینه ای از من به جای نگذاشته. پس از چند ساعت بازی، برنده مشخص شد. او مرا شکست داد. منتظر واکنشش بودم، میدانستم که موضوع را فراموش کرده و موفق شده بودم با یک بازی، دل او را به دست آورم. اما...
فهمیدم بازی کردن کار اشتباهیست. به راستی چرخیدن به دور خود است. دست از بازی کشیدم و با جدیت گفتم :"این لوس بازی ها دیگه چیه؟" و شاید اولین باری بود که تند خویی مرا میدید. و گاهی اوقات باید او را در هم میشکاندم، و از نرمی به تندخویی دعوت میکردم، تا متوجه شود گونه ای به بقا میرسند که در سختی ها، ایستا باشند. همچون کوهی استوار، و همچون درختی تنومند. باید "سختکوشی" را به او می آموختم، نه غرق شدن در بازی ها را. باید به جای دراز کردن دست یاری، بعضی مواقع دستش را رها میکردم تا خودش، دستان خودش را زخمی کند. اگر روزی بخواهد برای کسی دستی دراز کند، باید خود، دستانی پینه بسته داشته باشد و نه دستانی وابسته. او میتواند، پس من تنبیه میکنم. چشمانم را بادامی میکنم و میبندم، و تنبیهش میکنم. میدانم او جوانه خواهد زد.




نوع مطلب :
برچسب ها : 대장금، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


شنبه 25 شهریور 1396 09:10 ق.ظ
I am actually glad to read this website posts
which includes tons of helpful information, thanks for providing these information.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 03:59 ق.ظ
It's going to be end of mine day, except before ending I am reading this
impressive paragraph to increase my experience.
سه شنبه 11 خرداد 1395 03:45 ق.ظ
واقعا چرا؟ من نمیفهمم این یه تیکشو
سه شنبه 11 خرداد 1395 03:44 ق.ظ
چرا اسمش اینه؟
یکشنبه 9 خرداد 1395 11:06 ب.ظ
سلام مطالب خوبی داری اگه دوست داری وبلاگ رو تبلیغ کنی به وب من بیا و لینک وبلاگتو ثبت کن تا رتبط بره بالا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر