تبلیغات
لاپیس لازولی - لحظات کشش، تنش، تغییر شکل (قسمت دوم)
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
 برای ادامه ی اینجور مبارزات، استخون هامون هم خرد خواهد شد. حالا اصلا این مشکلات از کجا شروع میشن که الآن به فکر مبارزه میوفتیم؟
 کودکی و کودنی بیش از اندازه، آخرین راه حل در مقابل هجوم افکار آزاردهنده رو افکار پر کشش معرفی میکنه! حالا این افکار پرکشش، از اون جهت که هممون ذاتا دنبال راحتی هستیم، معمولا مسموم هستن. پس سیستم دفاعی اول و آخرمون مقابل ضعف های واقعیمون، گفتن "حالا برو یه چرخی بزن بعد بیا" به اون افکار هست. تو این مدت، افکار کثیف تر که برای ما کشنده تر و کششدار تر هستن، هارمونی رو از دستمون در میارن. مغز منعطفمون زانو میزنه، خوشش میاد (چون ذاتشه) و مرگ تدریجی شروع میشه. تا جایی که چند سال میگذره و میبینی افکارت رسما مسموم شدن. نه اینکه خودت بفهمی، یه سری عوامل بیرونی، که معمولا بی رحم ترین هستن، بهت این موضوع رو میفهمونن. پس هر جا بهت سخت گذشت، بدون که آخرش یه چیز خوبی دستگیرت میشه! حالا یا یه موضوع مادی مثل پول کثیف، یا یه موضوع غیر مادی، مثل اینکه بفهمی چی تو سرته، مثل فکر کثیف! 
 این روند باید غیرقابل توقف بشه. یعنی از اونجایی که این روند بالا روندس، احتیاج به این داره که در هر لحظه بهش انرژی وارد کنی، چون در اصل داری یه حرکت برگشت ناپذیر میزنی. پس شرایط رو به خودت سخت کن. بذار اون افکار مسموم اولیه که برای تقابل با اونا، افکار مسموم تر (!) ثانویه رو خلق کردی،  برگردن. با همونا رو به رو شو. هر قدر که سخت تر هم باشه. یه نفس عمیق بکش و به نفس کشیدنت فکر کن. مراقبه کن. متوجه ی تغییر شکلی که توی طولانی مدت به شکل مغزمون وارد کردیم میشی. 
 ممکنه بگی دیر شده. بله دیر شده. اما الآن، در حال حاضر ، راهی بهتر به ذهنت میرسه ؟ فکر نکنم!
 و حالا هر روز صبح که جلوی آینه میرم، متوجه ی پیرتر شدن خودم میشم. کاش میدونستم افکاری که انقدر چیره بر مغزم به نظر میرسیدن، بودن و رفتن. حالا بلند میشیم و میخندیم و زمان گذشته، ولی من همیشه سال 2014 با افکار مسموم جلوی میز برای کنکور میخوندم. میبینی ؟ دیگه عوض نمیشه. با این فرض امروزت رو زندگی کن. 
 حافظم داره آهنگ هایی که قبلا گوش میدادم رو با نت های خارج به یاد میاره...




نوع مطلب :
برچسب ها : موازی، مسموم، چند تا راز میتونی نگه داری؟، بخشی از گونه ی انسان، برادر، ترس از آینده، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 2 خرداد 1396 04:38 ب.ظ
I was able to find good advice from your blog
posts.
پنجشنبه 12 فروردین 1395 11:18 ب.ظ
لطف داری نیوتن جان ÷)))
سه شنبه 3 فروردین 1395 12:25 ق.ظ
اره راست میگی ممکنه از این زایه نگاه نکرده بودم..ممنون هجوم جان !! :)
پنجشنبه 27 اسفند 1394 08:57 ب.ظ
ولی راستش فک نمیکردم تو هم همچنین چیزایی رو درک کنی
منظورم رو شاید بد از کامنتم متوجه بشی این کامنت دو حالت داره (ایهام)که یکیش توهین ماننده و یکیش تمجید من تمجید رو منظورمه
پنجشنبه 27 اسفند 1394 08:51 ب.ظ
من فکر میکنم منظورش از هر جا بهت سخت گذشت و ....اون جا هایی بوده که افکار پر کشش سراغت اومدن ولی مقاومت کردی و دنبال حل کردن مشکلات(افکار ازار دهنده)رفتی
داره میگه این جور سختی ها اخر سر بهت یه چیز مفید میرسونن حتی اگه اون چیز مفید دقیقا اون چیزی نبوده باشه که میخواستی من خودم این تجربه رو تو کنکور داشتم جدا
چهارشنبه 19 اسفند 1394 02:51 ب.ظ
این جمله رو که میگه:
هرجا بهت سخت گذشت و... رو اصلا قبول ندارم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر