تبلیغات
لاپیس لازولی - دوباره حدس بزن
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 16 تیر 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان

سایه ی سگ ها روی دیوار افتاده و صدای رعب انگیز گربه ها، فضا را از سکوت خالی کرده. به چپ و راست میپرم تا بازی جدیدی را به نام خودم ثبت کنم اما لعنتی! ایده ای به ذهنم نمیرسد. باید دوباره حدس بزنم. 
چهره ی آنها بسیار جدی تر و ترسناک تر به نظر میرسید. سه روز است که وارد دنیای آنها شده ام. آنقدرها هم که خیال میکردم ترسناک نیستند، فقط کمی متفاوت به مسائل فکر میکنند. ساده لوح اند و در عالمی که فردی "بازیساز" برایشان آماده کرده، بازی میکنند. برای خود اسم میگذارند. "کری"، "لاول" یا "سارا". برای هم القاب میگذارند. "اسب مرده"، "اسپرم ولنتاین" یا "یاری دهنده". شاید این اسامی، به ترسناک شدن آنها کمک کرده باشد. مانند کوهی از بستنی، دنیای بازیگونه ی خود  را شیرین تصور میکنند. من از حیات پشت وارد خانه شان شدم و از در رو به رو، در مقابل دیدگان همه، به کری پشت کردم و خارج شدم. مانند اسبی مرده، نشان فرزندانش را با خود به همه جای این دنیا خواهم کشاند. دستانش را همواره در دستانم خواهم گرفت اگرچه اینجا نیست. یعنی من آنجا نیستم. 
سایه اش به روی دیوار افتاده اما صدایش را نمیشنوم. فضا را از سر و صدا خالی کرده. به بالا و پایین میپرم تا بازی جدیدی را به نام خودم ثبت کنم اما ای دل غافل! ذهنم جرقه ای نمیزند. باید دوباره حدس بزنم.
من پادشاه یک سرزمین باستانی ام. وقتی به دنیای آنها وارد شدم، رعایت شئونات مذهبی و حرمت های باستانی، برایشان رنگ باخته شده بود. کوهی که فقط روکش بستنی داشت، همه ی آنها را به لیس زدن وا داشته بود. تا موقعی که یادم می آید این افراد آمده اند و رفته اند، و عدم همراهی من با آنها مولد حسرتی سنگین در زندگانی این جانب نبوده. نشانی از ناراحتی قلبی ندارم و در طبقه ی چهاردهم برجی، برای خود مشغول به سپری کردن زندگی ای بسیار رویایی هستم. "کری" میخواست دست مرا بشکاند، و این کار را هم کرد. چند سالیست که از این ماجرا میگذرد، اما این دست من دیگر دست قبل نشد. شوخی و جدی اش را هنوز نمیدانم، اما کری نمیدانست چرا از درون خسته بود. او خسته بود و خون میریخت. سایه میدید و میترسید. 
سایه های ترسناکی به روی دیوار افتاده اما خونی نمیریزد. فضا را از اطمینان خالی کرده. به عقب و جلو میپرم تا بازی جدیدی را به نام خودم ثبت کنم اما امان از حواس پرت! ذهنم همراهی نمیکند. باید دوباره حدس بزنم.
از زیر کمد، به میزان زیادی خون غلیط خارج شده. در کمد را باز میکنم و با لاشه ی اسبی غول پیکر مواجه میشوم. "کری" او را کشته است. اسلحه اش کجاست؟ این حماقت را به چه منظوری انجام داده؟ افتخاراتش را اینگونه به رخ من میکشد. کف پایم را خونی غلیظ پوشانده. در کمد را میبندم و سعی میکنم وانمود کنم چیزی ندیده ام. کری پاهای خونی مرا میبیند و به سبب جویا نبودن من از دلیل کارش، متعجب میشود. اما چیزی نمیگوید. شاید مزه ی ماجرا از بین برود. او هنوز خود را به شدت موفق نشان میدهد. تصمیمش را بی نقص ترین تصمیم زندگی اش میداند، و به منی که زندگی اش را "خالی از پرستیژ" میخوانم، میخندد. "کری" میگوید :"زندگی من عالی است. من آنچیزی شدم که میخواهم. از هواپیما ها هم به بالاتر رفتم و هارمونی زندگی خودم را پیدا کرده ام". باورم نمیشود. او به کلی مغز خود را به قصابی خونسرد فروخته است. همه میبینند که او نمیبیند. کاش میتوانستم او را نجات دهم. میگوید :"کاش میتوانستم تو را نجات دهم.".
دشمن نمیداند. این حقه ای بسیار عالی است. نهادن نام هایی شیرین و زیبا مثل "کری" و "سارا" روی دخترانمان، و تماشای اینکه چگونه پا در آورده اند و به سرزمین های اشتباه و خطا پا میگذارند. چه چیز میتوانست جلوی این جریان را بگیرد؟ چه چیز میتوانست مانع حرکت خون غلیظ اسب های مرده شود؟ او خود را در یک هارمونی میدید، و هارمونی را در همه چیز. با ناتوانی، در حالی که سر خود را پایین انداخته ام، به او میگویم :"نمیخوای دوباره حدس بزنی، که چرا خودم میخواستم برات بازی های قشنگی درست کنم؟".




نوع مطلب :
برچسب ها : بهروز شجاعیان، دوباره حدس بزن، Behrooz Shojaeian،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1396 07:06 ق.ظ
Oh my goodness! Awesome article dude! Many thanks, However I am encountering problems
with your RSS. I don't know why I cannot subscribe to it.
Is there anyone else having identical RSS issues?
Anyone that knows the solution can you kindly respond?
Thanx!!
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:27 ب.ظ
Great beat ! I would like to apprentice whilst you amend your website, how can i subscribe for a blog web
site? The account helped me a appropriate deal.
I were tiny bit acquainted of this your broadcast offered vivid
transparent idea
سه شنبه 22 تیر 1395 12:57 ق.ظ
موندم واقعا... باید فکر کنم ...3 دور خوندم ولی یه جور گیر کردنیه که دوست دارم این وضعیتو.. حس جالبی داره.. نمیدونم تجربش کردی ؟ولی همین حسه هست تو من که جدا از متن باعث میشه بگم چقدر خوب بود.. :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر