تبلیغات
لاپیس لازولی - کاش در او هم کمی بیشتر از طبیعت وجود داشت
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
وادار به نگه داشتنش کرد.
تازه وارد بیست و دو سالگی شده بود. کوهی از غرور، مملو از امید به زندگی. موهای فر خورده و عینک بزرگش، چهره اش را ساده تر از آنچه هست، میتاباند. اخلاق خوبی دارد. دائما کوتاه میآید و خلاصه، طبیعت در ذاتش جریان دارد. 
دیشب خوابی عجیب دید. در جایی بود که هرگز تا به حال دیده نشده بود. همه در حال رقص و پایکوبی بودند. نیمه شب بود. همه ی چهره ها زیبا و خواستنی بودند و او در آن میان، ایستاده و توان حرکت کردن را فراموش کرده بود. بوی شیرین و طنین اندازی در فضا پخش بود. ترکیب بوی تند عرق جوانان که با عطر هایشان قاطی شده، بوی سنگین دود گیاهان سوخته. به چهره های زیبای اطرافش خیره میشود. چهره هایی که هیچکدام در خاطرش نماندند، به جز یکی. 
یک مجسمه ی چوبی. گویا یک استاد نجاری ماهر، او را از دل یک تنه ی درخت قطور، درسته بیرون تراشیده بود. لبانش را با خون گوزن رنگ زده بود و چشمانش را با براق ترین و سوخته ترین زغال ها پر کرده بود. دستان چوبی اش را در دستانش گرفت. درست نبود، میان این همه موجود زنده، اما دست خودش نبود. عشق او را مسخ و بی حرکت کرده بود. به راستی طبیعت در این پسر جریان دارد. 
چشمانش را برهم میگذارد. قلبش لحظه ای از وحشت می ایستد. دستانی که در دستش بودند، حرکت میکنند. دختر زنده شده. پسر خجالت میکشد، اما دختر ممانعت نمیکند و پسر را به طرف خودش میکشد، بوسه ای بر لبانش میزند.
پسر چشمانش را میبندد تا شیرینی اش را هرگز فراموش نکند.
چشمانش را که باز میکند، جمعی آدم، حلقه زده به دور خود میبیند. دهانش پر خون گوزن یک مجسمه ی چوبی شده.
آنها درک نمیکنند. او جذب طبیعت بوده. با یک چنگک به تخیلات خود آویزان شده بود و لحظه ای خود را رها کرد. 
او وادار به نگه داشتنش کرد. 
درست نبود. او جذب کسی شده بود که هیچ حسی نداشت. عشق زهر آلودی که او را آنشب از حرکت انداخت، چیزی نیست که آن دختر اصلا بهش نیازی داشته باشد. اینها منصفانه نبود. و به همین خاطر است که به جرئت، در آن پسر طبیعت جریان دارد.




نوع مطلب :
برچسب ها : کاش در او هم کمی بیشتر از طبیعت وجود داشت، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 مرداد 1395 12:12 ب.ظ
اما بدتر از ان هم وجود دارد..انکه بگویی کاش در من کمی طبیعت وجود داشت... اینکه تو جای مجسمه باشی ... بقیه رو میدانی... این بدتره ب نظرم..
چهارشنبه 13 مرداد 1395 09:43 ق.ظ
خیلیییی خیلییی دوسش داشتم این متنو!!
سه شنبه 5 مرداد 1395 09:00 ب.ظ
خیلی خوب بود...اصن...مم.. نمیدونم ولی حس میکنم یه چی دیگه هم داره ک نفهمیدم..!شایدم بهش توجه نکردم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر