تبلیغات
لاپیس لازولی - ما غرق میشیم
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 8 مهر 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان
زندگی جریان پیدا کرد. لیوانش را با کمترین تعادل برمیدارد، شستش را میفشارد و معده اش را در روان کننده ی عقل، غرق میکند. بلند داد میزند:
-"بیایید یه لحظه صبر کنیم! الان قراره یه ستاره ی دنباله دار رد بشه!"
کسی توجه نمیکند. سر و صدا زیاد است. میخندد. مجددا فریاد میزند:
-"حواستون کجاس؟ میدونید؟ ستاره ی دنباله دار خیلی نایابه! ممکنه این تنها فرصت توی کل زندگیتون باشه!"
عاشق و معشوقی، نیم نگاهی به او می اندازند اما با لبخندی، بی اعتنایی خود را نشان میدهند. هیچ کس حاضر به تماشای آسمان نیست. 
جو با شکوه به هم نمیخورد. همانطور انسانی میماند. غرق در نوشیدنی های گوارا که حتی توان رفع عطش ندارند. 
-"به حساب تک تکتون میرسم!"
هیچ کس به ستاره ها ایمان ندارد. سر کلاس درس بستن اسلحه جات و خشاب گذاری مینشینند اما لحظه ای چشم به زیبایی بزرگترین سقف لاجوردی خود نمی اندازند. پل های پشت سر خود را میسوزانند. در زندگی بی سر و رازی گرفتار شده اند و جامه ی کوری به تن کرده اند. او لیوانش را زمین نمیگذارد، چون در دستش آن را شکاند. دستش خونی میشود. میخواهد پشت خونش پنهان شود، نفسش تنگ آمده و میداند راه دیگری وجود ندارد. مثل خود آنها، اسلحه را برمیدارد و به آسمان خیره میشود. تلالوی بی نظیر ستاره ی دنباله دار را میبیند. در دل خود، آرزوی احساساتی اش را با جزئیات هرچه تمام تر، جمله جمله بیان میکند. دیوار ترسش فرو میریزد و بار دیگر، اینبار با صدایی بلند، آرزوی خودش را بلند بیان میکند. 
-"این بار نوبت منه."
اینجور جاها، پیدا کردن یک دوست صمیمی سخت است. حتی اگر مثل یک احمق به تمام معنا، در دل جمعیت، مشغول بیان جملاتی آزمندانه در جهت نابودی بشریت یا سوختن همه ی افراد همان مهمانی در دل آتش باشید. 
-"میتونم از شر اینجا خلاص شم؟"
به سینه ی خود نگاه میکند. خالکوبی آتشینش را میبیند. بیش از پیش میفهمد بدنش یک تابلوی نقاشیست، و ذهنش نقاش. بله. ذهن او نقاش است و پیوسته خلق میکند. او به حدی از عرفان رسیده که پایان کار را پیشبینی کرده. 
متاسفانه آن شب، جرقه ای مهیب، حاصل بی احتیاطی جوانان مست، آتش سوزی ای به پا میکند، و همه ی افراد آن مهمانی، آخرین و پرشور ترین رقص های خود را در دل آتش گذراندند. 




نوع مطلب :
برچسب ها : ما غرق میشیم، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1396 01:45 ب.ظ
Hmm it looks like your website ate my first comment (it was super long) so I guess
I'll just sum it up what I submitted and say, I'm
thoroughly enjoying your blog. I as well am an aspiring blog blogger but I'm still new to the whole thing.
Do you have any tips and hints for first-time blog writers?

I'd definitely appreciate it.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 09:27 ق.ظ
Can I simply just say what a relief to discover somebody that genuinely understands what they are talking about on the web.
You definitely realize how to bring a problem to light and
make it important. More and more people really need to look at this and understand this side of your story.
I was surprised you are not more popular because you surely have the gift.
جمعه 9 مهر 1395 07:50 ب.ظ
سلام
دوست عزیز امیدوارم حال خوبی داشته باشید از وبلاگتون دیدن کردم.
ما یک محصول ویژه برای شما داریم که قسمتی از کار های روزانه رو براتون آسون و راحت میکنه
به سایتمون سر بزنید هر دیدی یه بازدید هم باید داشته باشه دیگه
مطمئنم پشیمون نمیشی
منتظرم
جمعه 9 مهر 1395 02:42 ق.ظ
فرق داشت... صریح بود...و فکر میکنم اینطور بود چون چیز دیگری نیاز نبود...خوب بود...
پنجشنبه 8 مهر 1395 06:02 ب.ظ
سلام نفسم خوبی
پنجشنبه 8 مهر 1395 02:47 ب.ظ
سلام گلم
وبلاگ خیلی خوبی داری، مطالبت عالین.
اگه دوست داشتی بیا تبادل لینک کنیم
فقط بیا و خودتو لینک کن ^_^
موفق باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر