تبلیغات
لاپیس لازولی - هربار که چشمانت را میبندی
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM


            برق رفت. برف سفید نشست. امشب، برخلاف شبهای گذشته، بیدار میشینیم. من هم مثل همیشه، نگاهی جویا به بیرون پنجره ی اتاق میندازم. همه جا تاریک اما زنده و متحرک شده. انگار این خاموشی، دل خانه و خانواده ها رو روشن کرد. کار من، نگاه کردن به پنجره ی اتاقش. توی اون تاریکی هم، پرده ی اتاقش رو کنار زد و سر وعده حاضر شد. با نگاهش، طوفان های پرسشگر ذهنم رو تسکین داد. حتی توی این تاریکی که عملا چشم، چشم رو نمیدید، دل من روشن شد.

            برف نشست و مثل هرسال، کل ده رو سفیدپوش کرد. خونه ها زیر برف پنهون شدن و خیابونا خالی از خانواده های گرم و پر از برف سرد شد. بخار روی پنجره ی اتاقم رو با آستین بافتنی ام پاک کردم و به پنجره ی سارا نگاه کردم. اونجا بود. انگار منتظرم بود و متوجه شدم که صدام میزد. مدرسه ها تعطیل بود و خبری از بازی بچه ها توی کوچه نبود. احتمالا حوصلش سر رفته بود. برای بازی دوباره، لحظه شماری میکردیم. اما سرمای آدم برفی های خونه هامون، مانعمون بود.

            من به عنوان یه پسر یاغی، سال ها رو سپری کردم تا به امروز. پشت پنجره نشستم و به برف سنگینی که میاد، خیره شدم. یاد کودکیم افتادم. به پنجره ی اتاقی نگاه میکنم که داشتن وسایلش رو جمع میکردن. خانواده ی سارا، تصمیم خودشون رو گرفته بودن. اونا میخواستن برای همیشه، از ده برن. حزن و اندوه پخته و سردی، وجودم رو فراگرفته بود. برف سرد، دل خاموش شده ی من رو دفن کرد. دوباره یاد بچگی هام افتادم. چه فکرایی توی سرم داشتم. روزایی که سر از پنجره بیرون میاوردیم و برای هم شکلک در میاوردیم، با خودم میگفتم: "نکنه یه روزی، پرده ی پنجرش رو کنار نزنه.". امروز، اون روز فرارسید و اون داشت میرفت. همیشه توی قرارهای کودکانه، یه تونل از خونمون به خونشون وصل کردیم و باهم فرار کردیم. پدر و مادرهامون، چشم دیدن همدیگر رو نداشتن. اختلافی بود که هیچوقت درک نکردیم و ازش نپرسیدیم.

            میخواستم تونلی از زیر برف، به خونشون بزنم، و بدون اینکه پدر و مادرهامون بفهمن، فرار کنیم. از ده دور شیم و توی برف ها، زندگی کنیم. از سرما پوستمون کلفت بشه و موهای سرمون تا پاهامون برسه. یاد کنیم از پدر و مادرمون، که احتمالا برای مرگ ما، سوگواری میکردن. من یه تونل، از پنجره ی نگاه سرد خودم، به دل اون میزنم. اون رو وسط دریای عشق ملاقات میکنم و موهامون رو به هم گره میزنیم. اسم های دوستامون و بعد خودمون رو فراموش میکنیم، و سر خودم رو فقط از نگاهش پر میکنم. از بس اسامی یادمون رفته، هیچ اسمی برای بچه هامون نمیذاریم. وقتی کنار آتیش نشستیم، یادی میکنم از اتاق خوابم. از پنجره هامون. از بازی ها و شکلک هامون. و از عواطف غریبه. تاریکی تونل، خالص ترین رنگ زندگیم بود.

            کاش جرئت این کار رو داشتم. ولی تمام این دلنوشته ها، خاطره ای بیش نیستند. هرگز تونلی زده نشد، هرگز موهایم تا پاهایم نرسید و هرگز، بچه ای از سوی من به آغوشش نرفت. خداحافظ سارا.

            





نوع مطلب :
برچسب ها : هربار که چشمانت را میبندی، بهروز شجاعیان،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 26 شهریور 1396 06:59 ب.ظ
I do not even know how I ended up here, but I thought this post was good.
I do not know who you are but definitely you are going to a famous blogger if you
are not already ;) Cheers!
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:18 ب.ظ
Amazing! Its in fact awesome paragraph, I
have got much clear idea regarding from this article.
جمعه 13 مرداد 1396 09:37 ب.ظ
Hi, i think that i saw you visited my weblog thus i came to “return the favor”.I'm attempting to find
things to enhance my site!I suppose its ok to use some of your ideas!!
شنبه 7 مرداد 1396 02:40 ب.ظ
You can certainly see your expertise within the work you write.
The world hopes for more passionate writers such
as you who aren't afraid to mention how they believe.
All the time go after your heart.
جمعه 6 مرداد 1396 08:30 ب.ظ
Thanks , I have just been looking for information approximately this subject for ages and yours is the greatest I have came upon till
now. However, what concerning the bottom line?
Are you sure in regards to the source?
پنجشنبه 31 فروردین 1396 05:43 ق.ظ
It's perfect time to make a few plans for the longer term and it is time to be happy.
I have learn this publish and if I may I wish to counsel you few attention-grabbing things
or advice. Maybe you can write next articles referring to this article.
I want to read more issues approximately it!
دوشنبه 13 دی 1395 03:29 ق.ظ
بعد مدت ها اومدم دیدم چقــــــــدر خوب بود ..دوست داشتم از اینا بنویسم دردناک ولی جذاب همیشگی...چیزایی که هیچ وقت حل نمیشوند...نقطه پایان آرزوهات تمومن....و خداحافظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر