تبلیغات
لاپیس لازولی - پرتاب لایکا به سمت مرگ
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 7 دی 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان

            اگر هیچی نمیدونید، چیزی نپرسید. اگر چیزی نمیدونید، هیچی نپرسید. در محله ی ما، همسایه ها، اختفا و استتار امور فوق سری خود را، اولویت اول و آخر برنامه های زندگی میدانند. همسایه های ما، همه موقت به این محله آمده اند. آخر میدانید، محله ی ما، سکوی پرتابیست برای همه. بیشتر به گذرگاه میماند تا خانه ی ابدی. هرساله، همسایه های زیادی به اینجا میآیند و خیلیها مارا ترک میگویند، موشک یکی به کشورهای خارجه رود و موشک دیگری به فضا، و موشک یکی کج. همسایه ها، مینشینند و برای یکدیگر از موشک هایی که رفته اند میگویند. افسانه هایی از موشکهایی که به سعادت ابدی رسیدند میانشان بسان آبی گلآلود میپیچد. همه ی این صحبت ها، از روی هیجانشان است. میخواهند بدانند موشک خودشان به کجا میرود. به همین خاطر کنجکاوند و شبها مینشینند و پرواز دلیرانه ی دیگران را تماشا میکنند.

            دانشمندان محله ی ما کارشان حرف ندارد. آنها زبانزد عام و خاص اند. در لیست رتبه بندی ها، از بهترین "موشکساز"های کشورند. به همینخاطر است که محله ی ما، علیرغم شرایط سخت زندگانی، پرطرفدار شده. اما خودمانیم، ما که در این محله زندگی میکنیم، با این حقیقت تلخ روبرو شده ایم که دانشمندان محله ی ما، خیلی هم کاردرست و مجرب نیستند. گاهی اوقات موشکهایی که میسازند، خطا میرود، در راه منفجر میشود، یا حتی اگر از جو خارج شود، امنیت کافی را برای زنده ماندن ندارد. دانشمندان، با اینکه جان برخی همسایگان ما را –البته سهواً- میگیرند، با اینوجود کسی شکوه نمیکند. همسایه‌ها از آنجایی که محله را خانه ی دائمی خود نمیدانند، کمی خلق و خویی متفاوت نسبت به مردم محله های دیگر دارند. آنها فقط به فکر پرتاب خود شده اند و اگر روزی، موشک شما خطا رود، واکنش تندی نشان نمیدهند. هرچه باشد پرتاب خودشان نبوده و آنها باید نگران مسائل شخصی خود باشند.

            الکساندر، برادر کوچکتر خانواده ی ما، (که البته برای ما مثل برادر بود) مارا ترک میگوید. او میخواهد به قله‌های والا و بالا دست‌یابد و برای کسب این مهم، خانواده ی فرومایه ی خود (یعنی ما)  را ترک میگوید. این اواخر، به شدت با ما و پدر دشمنی میکرد. چهره های مارا از داخل عکسهایش جدا میکرد و جواب نامه‌هایمان را نمیداد. اگرهم میداد قلمی تند داشت. تندخو شده بود اما ما هنوز عاشقش بودیم. برایش مینوشتیم و نگران بودیم تلف نشود.

            امروز که برایتان این یادداشت را مینویسم، خبر رسیده که مخزن اکسیژن موشک الکساندر، از کنترل خارج شده و الکساندر از کمبود اکسیژن داخل محفظه ی موشک، تلف شده. پدر به خانه برگشته و گریه میکند، و من مبهوت، به حرفهای آخر الکساندر فکر میکنم. دائما درخیال خود، با او مکالماتی خلق میکنم که آرزو میکردم ای کاش حداقل فرصت گفتن این حرفها را داشتم. از دستش عصبانی بودم. میدانستم آخر خودش را به کشتن میدهد.

الکساندر!! مادر ما باید اسمت را لایکا میذاشت و نه الکساندر! لایکا، یک سگ روسی بی سرپرست بود که دانشمندان شوروی، برای تست کردن اینکه آیا انسان میتواند در شرایط خارج جو زنده بماند یا خیر، به فضا فرستادند. لایکا در اسپوتنیک دو مینشیند. فضاپیمایی که اصلا قرار نبود برگردد. لایکا، یک زندگی تلف شده داشت. او عملا متولد شده بود که به عنوان یک نمونه ی آزمایشی برای چند تن دانشمند احمق و ناتوان، بمیرد. الکساندر هیچ فرقی با لایکا ندارد. حالا همسایه‌های خودخواه و احمق ما، از موشک الکساندر عبرت میگیرند و این "افسانه" را دهان به دهان میکنند تا مبادا کسی سرخود و بی مهابا، چنین نیتی کند. برای بچه‌های کوچکتر تعریف خواهند کرد، تا مبادا روزی آنها هم بی کلگی کنند.

همسایه ها، خوشحالند. برخلاف انتظار، اصلا ناراحتی و فضای غمگینی بر محله حاکم نیست. نه ابدا. همسایه ها، میرقصند. آنها جلوی چراغ های شکسته ی خانه‌مان، روبروی چشمان خیس پدرمان، روی آسفالت خیابانهایی که الکساندر در آنها فوتبال بازی میکرد، میرقصند و پایکوبی میکنند.

لایکا به فضا پرتاب میشود، و چندساعت بعد از پرتاب، علائم حیاتی او قطع میشود. لایکا، در اثر مشکل در سیستم کنترل گرمای محفظه، در اثر گرمای زیاد، تلف میشود. حالا همسایه ها میتوانند پایکوبی کنند، که سفر و پرتاب او ناموفق بوده. حال، میتوانند از دیدن زحمات به هدررفته ی الکساندر، مسرور شوند و داستانش را با غروری خاص، برای یکدیگر تعریف کنند. هرچه باشد، آنها هنوز زنده‌اند. آنها از لایکا و الکساندر، روزهای بیشتری دیدند. اما حقیقتش، هرگز بالاتر از سقف سر خود را نخواهند دید. 





نوع مطلب :
برچسب ها : بهروز شجاعیان، لایکا، پرتاب، موشک، Behrooz Shojaeian،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 مرداد 1396 05:43 ق.ظ
Howdy very cool blog!! Guy .. Beautiful .. Amazing ..
I will bookmark your site and take the feeds also?
I am glad to search out a lot of helpful info here within the post, we'd like develop more techniques
in this regard, thank you for sharing. . . . . .
دوشنبه 19 تیر 1396 09:22 ق.ظ
Hello, I enjoy reading through your post. I like to write a little comment to support you.
سه شنبه 7 دی 1395 08:29 ب.ظ
سلام .یاسمن هستم از فروشگاه اینترنتی دانلود مقاله "ایران مگ" با بیش از 10 هزار مقاله, تحقیق های دانشجویی، پروژه های دانشجویی، گزارش کارآموزی و سوالات دانشگاهی. از این که تونستم در وبلاگ شما نظری درج کنم واقعا خوشحالم. ممنون میشم منو هم با اسم ایران مگ لینک کنید. مارو از نظرات خوب بی بهره نکنید خیلی ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر