تبلیغات
لاپیس لازولی - شاید اشتباه کنم
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : بهروز شجاعیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لاپیس لازولی
افکار لاجوردی و درهم تنیده ی من
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 10 بهمن 1395 :: نویسنده : بهروز شجاعیان
به محض اینکه پام رو از در گذاشتم بیرون، صدایی مهیب فضا را پر میکند. قبلاً فکر میکردم این صداها اصلاً وجود ندارند. هنوز هم اینطور فکر میکنم. هرچه باشد، من آن صدای مهیب را نشنیدم. همه فقط ازش حرف زدند. من صرفاً شنیده‌ها را نقل میکنم. 
به لحظات خاصی فکر میکنم و بعدش میشینم و خاطراتم رو مرور میکنم. قدیما فکر میکردم آینده وجود نداره. هنوز هم همین فکر رو میکنم. با اینکه چند وقت از اون موقع گذشته، ولی هنوز معتقدم آینده ای در کار نیست. هرچه باشد، یکی یکی وداع گویان مشغول ترک آبادی های ویران آویزان پست لغزان این آبشار ریزان هستیم. اگر نخواهم باهات بیام، ای آبشار! اگر نخواهم باهات به پست‌ها بیام، بهم انتخاب میدی؟

صدای مهیبی برخاست. آبشار میگوید: نه. همین. یک جواب خشک و خالی اما جای سوالی باقی نمیماند. 
آبشار بیرحم است. همه را باخود همراه میکند. اگر هم نخواهی با او همراه شوی، او تو را با خود میبرد. به شیوه ی خودش. احتمالا مرا وادار میکند تا خودم، دستانم را قطع کنم. نمیدانم. 

در همین روزها بود که یادداشتی تحت عنوان "خواهشاً به یاد داشته باش" دیدم. این را برای آینده ی خودم نوشته بودم. در آن نوشتم خواهشا به یاد داشته باش که تمام نقاط فراز و نشیب زندگی ات، تمام عشق ها و دوستی هایت، تمام نفرت ها و زجه هایت، تو خالی اند. یک دریای توفانی تصادفی از اتفاقات تصادفی اند و هیچ معنی منحصر به فردی در دل آنها پنهان نیست. تو به همان اندازه ارزش داری که پروانه ای که سه هزار سال پیش، روی گلی نشست و جان داد. تو به اندازه ی دم آخر گره‌گوار ارزش داری. تو به اندازه ی کفش های نداشته ی پسر فقیر ارزش داری. عشق تو هم همین است. عشق تو، حفره ای در دل کهکشان نیست. صرفاً یک ماده ی شیمیاییست. 

لباس هایم را در آوردم و زیر آبشار ایستادم. آب با فشار و شدت زیادی مرا کتک میزند. من زیر آب محو شدم، و شاید حکمت وجودی من همین بود. شاید آمده بودم تا کسی از دل جنگل، در اوج نومیدی، به آبشار بنگرد و دیوانه ای ببیند که خودش را زیر شلاق های آب میبرد و محو میشود. شاید حکمت وجود من مثل پروانه ایست تا با لحظه ای پر زدن خود، در دل انسانی شکست خورده، امید و زیبایی را مجددا متولد کند. شاید من برای اطرافیانم حکم سیگاری را دارم که تا میسوزد، آنها را سرخوش میدارد و وقتی تمام میشود، از نبودم ناراحت میشوند. 

احساس مردگی معنا ندارد. اگر احساس حیات میکنید مواد کربنی را درک نکرده اید. اگر محو نشده اید، یعنی در مسیر آبشارید و به زودی محو میشوید. اگر در مسیر آبشار نیستید، خودتان به خودتان رحم نمیکنید. شما محکوم به دانستن بی ارزشی خودتان هستید. 




نوع مطلب :
برچسب ها : بهروز شجاعیان، شاید اشتباه کنم،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 مرداد 1396 02:20 ب.ظ
Howdy! Would you mind if I share your blog with my twitter group?
There's a lot of folks that I think would really appreciate your content.
Please let me know. Cheers
دوشنبه 19 تیر 1396 07:53 ق.ظ
Hello there! This blog post could not be written any
better! Going through this article reminds me of my previous roommate!
He continually kept preaching about this. I'll forward this post to him.

Fairly certain he will have a good read. I appreciate
you for sharing!
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:01 ق.ظ
Loving the information on this site, you have done great job
on the posts.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 04:27 ب.ظ
I seriously love your blog.. Excellent colors & theme.
Did you build this amazing site yourself? Please reply back as I'm hoping to
create my very own site and would like to know where you got this from
or what the theme is called. Thanks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر